منوچهر خان حكيم

272

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

نعره‌اى كشيد و گفت : اى آدميزاد ! تو چه دانستى كه با من اين عمل بايد كرد ؟ كشتى ديوى را كه در جهان عديل و نظير نداشت . چون چنين كارى كردى پيش آى و ضربتى ديگر بر من بزن و مرا برهان . چون فريدون هرگز ديوى را نكشته بود قانون او را نمىدانست ، قدم پيش‌نهاد و تيغ از غلاف كشيده بر گردن آن ديو زد سرش را جدا كرد ؛ ديد هر قطره خون كه از آن پتياره بر زمين مىريخت ، ديوى به همان صورت مربّى مىشد حربه در دست ، حمله بر فريدون مىكرد . شهزاده با تيغ بر ايشان به حرب مشغول شد . امّا چه فايده ، هركدام را مىكشت از هر قطره خون ايشان باز ديوى به هم مىرسيد ، به همان طريق حربه در دست . آنگه شهزاده نظر كرد آن دشت را پر از ديوان ديد ، اينقدر تيغ بر ديوان زد كه قوّت در بازويش نمانده بود . پس روى به درگاه واجب الوجود كرد و التماس خلاصى از آن مهلكهء ديوان نمود كه ناگاه ديد كه شهريارى از فراز آن كوه روى به جانب نشيب نهاد . چون به نزديك رسيد ، بانگ بر آن ديوان زده ، چون ايشان آن شهريار را ديدند به اطراف و جوانب آن دشت متفرق شدند . آن شهريار به نزديك فريدون آمده ، انگشتر خود را از انگشت بدر كرد به دست فريدون داد و گفت : اى پس اسكندر ! بعد از آنكه ديوى را ضربتى زنى و او التماس ضربت ديگر كند ، زنهار كه مشت خاك در دهانش بزن كه او بميرد تا تو را اين تعب پيش نيايد . شهزاده گفت : اى شهريار ! شما كيستيد كه در چنين وقتى مدد بر اين كمترين كردى ؟ گفت : منم ، حضرت سليمان ؛ اين انگشتر را نگاه دار كه خاصيّت اين خاتم آن است كه هركه را باشد ، ديوان از او بگريزند . بعد از آن غايب شد . شهزاده چون همه‌جا سر بالا در آن مقام رفته بود ، راه قلعه را گم كرد و شب به سر دست درآمد . پس شهزاده بر فراز آن كوه برآمده ، سرماى عظيم ( 175 ) دست داد . از پيكان تير آتشى بر افروخت و با خود قرار داد كه امشب در كنار اين آتش بسر مىبرم ، چون صبح شود بعد از آن ببينم چه رخ مىنمايد . القصّه ، شهزاده در كنار آتش قرار گرفت . امّا از آن جانب اسكندر انتظار بسيار كشيد ، از فريدون اثرى ظاهر نشد . به غايت آزرده شده روى به جانب نسيم كرد و گفت : اى سرهنگ ! بر اثر فرزندم برو ببين كه چه بر سرش آمده است ؟ پس مهتر دوران سر فرود